قسمت 84:(اوریجینال)
توپراک ترسیده که یشیم بهش آسیب بزنه و درحالی که اسلحه به طرف شکمش بود رفت سوار ماشین شد.توپراک گفت:میخوای با من چیکار کنی؟میدونم عصبانی هستی ولی این راهش نیست.
یشیم گفت:دوست دارم بمیری.معلومه میخوام چیکار کنم؟
زمرد داشت از عصبانیت سکته میکرد و با کرم و چنار تو ویلا از این که یشیم با اسلحه کجا رفته دلواپس بودند.
چنار به دوستای کارگاهش زنگ زد و ازشون خواست یشیم رو ردیابی کنند کارگاه بعد از جستجو به چنار زنگ زدند و گفتند یه ردایی پیدا کردند.اما دقیق نیست و به محض اینکه پیداش کردند تماس میگیرند.
یشیم توپراک رو برد همونجاییی که توپراک وچنار ازدواج کردند.گفت:اینجا رو یادت میاد.من بهت هشدار دادم که از چنار دور شو.ولی گوش نکردی.من قبل از تو دیدمش و عاشقش شدم.اما تو اونو ازم گرفتی.هرچی که تو زندگی سرم اومد به خاطر تو بود.باید بمیری.
توپراک گفت:خواهش میکنم اینکارو نکن.به خاطر بچه ام.اگه بچه من بمیره ایزل هم میمیره.حداقل به فکر اون باش.
اما یشیم مثل دیوونه ها گوشش بدهکار نبود.یهو صدای پلیسایی که محاصره اشون میکردن به گوش رسید که اسلحه اتو بنداز.اما یشیم قصدش مرگ توپراک بود.چنار و کرم و زمرد هم رسیدند.چنار گفت:اینکارو نکن یشیم.زمرد :اینکارو نکن یشیم.تسلیم شو.
اما یشیم اهمیت نمیداد و میخواست شلیک کنه.زمرد خودشو جلوی توپراک قرار داد و یشیم اشتباهی به مادرش تیر زد.تیر تو شکمش خورد.یشیم شوکه شد و از دست پلیسا فرار کرد و به پلیسها تیر اندازی کرد.حتی دستش هم تیر خورد.ماشینش رو گذاشت یه جا و در رفت.
زمرد رو سریعا به بیمارستان منتقل کردند که عمل بشه.چنارم توپراک رو سوار ماشینش کرد که برسونش خونه.تو راه توپراک گفت:من حرف یشیم رو جدی نگرفتم نباید باهاش میرفتم.امیدوارم زمرد حالش خوب بشه.
چنار دلداریش داد و احمد به چنار زنگ زد و ابراز نگرانی کرد.از جریان مطلع شد و خیالشون راحت شد.احمد به بیمارستان پیش توپراک اومد و به چنار سر این که این بلا سر توپراک اومده بحثش شد.بعد همه چیز آروم گرفت.احمد گفت توپراک بریم خونه.اما توپراک گفت من بیمارستان میمونم اخه زمرد به خاطر من تیر خورد.زمرد رو بردن اتاق عمل و گفتن خوب میشه فقط خون از دست داده و تیر به جای حساسش نخورده.
یشیم تو خیابون یکی رو نگه داشت و به زور اسلحه ماشین و موبایلش رو ازش گرفت و فرار کرد.
رفت خونه سیدکی و با تهدید وارد خونه سیدکی شد.اما سیدکی باهاش راه اومد و زخمش رو پانسمان کرد.
توپراک رفت اتاق زمرد که زمرد رو ببینه.بهش گفت:مرسی که منو نجات دادید.امیدوارم بهتر بشید.اما زمرد گفت:من فقط از دخترم و نوه ام محافظت کردم و تو برام اهمیتی نداری.چون این اتفاقا فقط به خاطر تو افتاد.ازاتاق من برو بیرون.
توپراکم بعد از اینکه تو بیمارستان چنار اونو در آغوش گرفت خداحافظی کرد و رفت.
یشیم با سیدکی درد و دل کرد که با مامانش تیر زده.از سیدکی 1کت و یه پیرهن مردونه گرفت.و یک کلاه هم سرش کرد و به سمت بیمارستان به راه افتاد.
نجیب خان هم جریان رو فهمید و از لباسش رو پوشید و برخلاف میل ریحان با اصرار به دیدن زمرد رفت.که دست در دست هم گذاشتند و با هم اشک ریختند و زمرد واسش درد و دل کرد.
و اما یشیم با دسیسه ای وارد بیمارستان شد.کرم اونو دید.نذاشت مادرش رو ببینه.بهش گفت:چرا اومدی اینجا؟اومدی گندی که زدی ببینی.تو خودخواهی.حتی به فکر بچه ات هم نیستی.فقط به خاط چنار حاضری همه ارو فرار کنی.ای کاش تو به جای لاله مرده بودی.الان زنگ میزنم به پلیس بیاد ببرت و همه امون از دستت راحت بشی.یشیم من و من کنان میگفت من نمیخواستم اینجوری بشه.وقتی کرم مانع شد که مادرش رو ببینه پا پس کشید رفت.سوار تاکسی شد و به سمت دریا به راه افتاد.
تا سحر همونجا رو به روی دریا ایستاد.راننده تاکسی که منتظرش بود شک کرد و به پلیسها خبر داد.چنار و کرم هم با پلیسا رسیدند.یشیم به قصد خودکشی نزدیک پرتگاه شد تا خودشو پایین بندازه.چنار گفت:نه یشیم اینکارو نکن.با هم حرف میزنی.
یشیم دستشو به سمت چنار دراز کرد.درحالی که داشت خاطراتی که با چنار داشت مرور میکرد چنار نزدیک میومد که دستشو بگیره.اما یشیم هی عقب عقب میرفت.آخرین خاطره ای که یشیم بهش فکر کرد خاطره ای بود که با چنار کنار ایزل بودند.بعد به طرف دریا رو کرد و خودشو از کوه انداخت تو دریا.کرم داد میزد:یشیم یشیم.
چنار هم همینجور.اما یشیم رفته بود وتو عمق دریا فرو میرفت....!