قسمت 85:(اوریجینال)
یشیم به عمق آب نفوذ میکرد و هیچ تقلایی نمیکرد.چنار فریاد میزد .کرم میخواست خودشو بندازه اما پلیسا مانع شدند.چنار به آب پرید و دنبال یشیم میگشت اما نتونست پیداش کنه.پلیسها و غریق نجاتها هم دست به کار شدند که آثاری از یشیم پیدا کنند.
چنار و کرم بالاخره بیخیال شدند و داشتند برمیگشتند.کرم خودشو مقصر میدونست.میگفت تقصیر من بود که خودکشی کرد.من بهش گفتم کاش تو به جای لاله میمردی من نذاشتم مامانو ببینه و زار میزد.چنار دلداریش داد و گفت یشیم به آخر خط رسیده بود خودش میخواست اینکارو بکنه و هیچ ربطی به تو نداره.
با هم رفتن بیمارستان پیش زمرد.اونجا به نجیب هم گفتند که یشیم خودکشی کرده.به هزار بدبختی به زمرد هم گفتند.زمرد خیلی نا آرومی میکرد و خیلی گریه میکرد.نجات غریقها هم نتونستند یشیم رو پیدا کنند.
توپراک اخبار رو شنید و زنگ زد به چنارو گفت حقیقت داره؟و وقتی چنا تاییدش کرد زد زیر گریه و به احمد گفت همه اش به خاطر من بود.من مقصرم.اما احمد دلداریش داد و گفت ربطی به تو نداره و خودش میخواست اینکارو کنه.
یه کشتی کوچیک که داشتند ماهیگیری میکردند.یشیم رو کنار صخره ها وسط آب پیدا کردند و سریع به بیمارستان منتقل شد.هنوز زنده بود و نفس میکشید.چنار به سرعت رفت بالای سرش.در حالت بیهوشی بهش گفت:چرا اینکارو کردی یشیم؟چرا؟یعنی زندگیت اهمیت نداشت؟چرا نخواستی حقیقت رو بپذیری.چرا نتونستی عشق منو از سرت بیرون کنی؟ای کاش هیچوقت عاشقم نمیشدی تو هنوز یه دختر خیلی جوون بودی.باید دووم بیاری.هنوز خیلی فرصت داری.تو شجاع ترین و سخت کوش ترین زنی بودی که تا حالا دیدم.ناامید نشو یشیم.هیچ اتفاقی واست نمیفته.اگه اتفاقی واست بیفته من با این درد میمیرم.نمیتونم خودمو ببخشم.من نتونستم نجاتت بدم.اما تو نجاتم دادی.منو از اون خونه آووردی بیرون.اما من نتونستم دستاتو بگیرم.تو رو خدا یشیم منو با این درد تنها نذار.
یشیم ناگهان ضریان قلبش تغییر کرد.دکترا اومدن چند بار بهش شوک دادند.اما ضربانش یه خط ممتد شد و یشیم برای همیشه رفت.
چنار داد میزد.نه یشیم.نه.....!اما دیگه رفته بود.چنار داد میزد غیر ممکنه.قول میدم از پسرمون خوب مراقبت کنم.نگران نباش.خداحافظ یشیم.درحال گریه از اتاق بیرون اومد.زمرد و نجیب هم با حال زار رسیدند.زمرد رفت تو اتاق دید رو صورت دخترشو دارن میپوشن.آتیش گرفت.جلوی دکترا رو گرفت و نذاشت اینکار بکنن.گریه میکرد.دخترش بود جیگرش سوخته بود.به چنار یه سیلی زد.گفت:تو قاتل دختر منی.بعد بردنش بیمارستان بستریش کردند.کرم هم بیمارستان بود که با شنیدن خبر اونجا رو روسرش گذاشت که اوکان آرومش کرد.
همگی برگشتند خونه.زمرد هنوزم بغض کرده بود و حرفی نمیزد.کرم همه اش مشروب میخورد و دوست دخترش هم کنارش بود.
چنار دید آروم نمیشه بهش گفت:با اینکارا یشیم برنمیگرده کرم.دیگه فایده نداره.سعی کن از این به بعد زندگی کنی.تو باید آروم باشی باید مادرتو آروم کنی.اون مادره.الان از تو داغونتره.
توپراک و احمد رفتند ویلا که اونجا با واکنش عجیب زمرد روبه رو شدند.زمرد به توپراک گفت:با چه رویی اومدی اینجا؟تو قاتل دختر منی.تو دختر منو کشتی.دیگه نمیخوام تو این خونه ببینمت.برو بیرون.پاقبال هم توپراک رو دلداری داد و به خاطر زمرد ازش عذر خواست. و رفتند.
وقت خاکسپاری شد.همه پریشون و داغون بودند.یشیم رو به خاک سپردند.زمرد از همه بی تاب تر بود.کنار لاله یشیم رو دفن کردند.
چنار بعد از خاکسپاری به بیمارستان رفت.آخه ایزل حالش وخیم بود.
توپراکم هم درد زایمان گرفته بود و تو همون بیمارستان پسرش رو به دنیا آوورد.
اقبال و چنار نگران بالای سر ایزل بودند که پرستار خبر آوورد مغز استخوانی مناسب پیدا کردند و در حال انتقاله.
چنار خوشحال و سر حال رفت همون بچه ارو بببینه.اتفاقی توپراک رو رو ویلچر با بچه دید.گفت:پس اونی که ایزل رو نجات داد تو بودی؟اون بچه منه توپراک.اون پسر ماست.مگه نه توپراک؟