چنار گفت:اون بچه منه توپراک؟
توپراک:آره چنار پسرته.چنار گفت:چطور تونستی اونو ازم مخفی کنی؟چرا بهم دروغ گفتی؟
همون موقع دکتر اومد و بچه ارو ببره تو دستگاه چون 1کم زود به دنیا اومده بود.
اقبال از چنار پرسید که اهدا کننده بچه کیه؟که چنار بهش گفت که نوه اشه و بچه توپراکه.اقبال خیلی تعجب کرد.اما خوشحال شد.(بچه اش جوجه کشی باز کرده)
ایزل هم نجات پیدا کرد و اوضاعش خیلی بهتر شد زمرد وقتی از نجیب خان شنید و فهمید توپراک نجاتش داده اصلا خوشحال نشد.
چنار رفت با توپراک حرف بزنه توپراک بهش گفت که تو منو باور نکردی.منم بچه امو ازت قایم کردم.
چنار گفت میدونم تو گذشته خطاهایی داشتم.ولی دیگه تنهاتون نمیذارم.توپراک گفت:پسرت تو موقعیت سختیه.یشیم از دست رفته.نمیخواد مراقب ما باشی.به زندگیت برس.همه چیز بین ما تموم شده.چیزی عوض نشده.من میخوام با احمد و نرمین زندگی کنم.تو هم هر موقع خواستی بیا کان رو ببین.(اسم پسرش رو گذاشت کان)چنار گفت:نه توپراک من نمیتونم.اینکارو با من نکن.من نمیتونم ازتون دست بکشم.اما توپراک بهونه بی حالی رو آوورد و صحبتشون نیمه کاره موند و چنارم از اتاقش بیرون رفت.
این وسط دختری به نام آزرا رو نشون دادن.آزرا داشت با یه مرد در مورد کار حرف میزد.به نظر میرسید تو کار بیزینسه و یه سری مشکلات داره.وقتی برای فروش جواهراتش رفته بود.در مورد مرگ یشیم شنید و به فکر فرو رفت.
1 هفته گذشت.تقریبا همه چیز به روال عادی برگشت.اما زمرد همچنان غمگین بود و هر روز میرفت سر قبر یشیم و اشک میریخت.توپراک از بیمارستان مرخص شد و بچه هم از دستگاه خارج شد.
نجیب خان و زمرد هم دوباره با هم بودند و نجیب خان همدم زمرد بود.اما زمرد بیخبر از اینکه نجیب قاتل دخترشه.
اوکان و ریحان که همچنان خوب و خوش بودندو عشقشون پا برجا بود.
چنار رفت که بچه اشه ببینه.اما همسایه ها اونجا بودند و احمد راهش نداد و با چنار بحثشون شدت گرفت.توپراک اومد و گفت.اون شوهر منه و همسایه ها فکر میکنند پدر بچه احمده.الان وقت مناسبی نیست.از اینجا برو.چنار قبول نکرد.توپراک اضافه کرد که الان همه چیز فرق کرده و چنارم دلشکسته رفت.چنار از اوکان شنید که چون توپراک از اون حامله بوده ازدواجش باکس دیگه غیر قاونی بوده.چنارم این موضوع رو بهونه کرد و به توپراک گفت.اما توپراک گفت چه قانونی و چه غیر قانونی احمد شوهرمه.
زمرد شب رفت سر قبر یشیم و گفت:تا زنده ام نمیذارم توپراک و چنار با هم خوش باشند و تقاص تمام کاراشونو باید بدند.
نجیب خان با ازدواج اوکان و ریحان موافقت نکرد و گفت هنوز زوده و یشیم تازه مرده.اوکان هم عصبانی شد و به ریحان گفت ما هرجوری هست باید ازدواج کنیم و نیاز به اجازه کسی هم نداریم..
چنارم گیر داده بود به توپراک و همه اش حرفای تکراری بینشون رد و بدل میشد و میگفت میخوام با احمد بمونم.
نجیب خان به ریحان واقبال گفت من و زمرد بازم میخوایم با هم ازدواج کنیم.اقبال تنها نجیب خان رو گیر اوورد و بهش گفت منم بهش میگم چطور لاله مرد.نجیب گفت من عاشقش شدم اقبال خانوم.دست خودم نیست.
زمرد وقتی داشت از قبرستون برمیگشت حالش خوب نبود با آزرا تصادف کرد.ولی خوشبختانه آزرا اتفاق خاصی واسش نیفتاد.اما اومد به زمرد گفت:اگه میخواید رضایت بدم باید بهم چک بدید.آخه بدهکار بود.زمرد هم از عصبانیت داشت نفجر میشد.بهش چک داد.ولی گفت دیگه نمیخوام ریختتو ببینم.
روز ازدواج نجیب و زمرد رسید.همزمان اوکان و ریحانم با بچه هاشون مراسم عقد کوچیکی به دور از چشم دیگران گرفتند که ازدواج کنند.اقبال فیلم مرگ لاله ارو واسه زمرد فرستاد.زمرد اونو دید و شوکه شد.نمیدونست کی فرستاده.ولی به روی خودش نیاوورد و سر عقد حاضر شد و به نجیب بله گفت.
اقبال داشت شاخش در میومد و خبر نداشت زمرد نقشه ها تو مغزش داره......!