زمرد و نجیبب به عقد هم در اومدن.زمرد فقط نقش بازی میکرد و خیلی عصبانی بود.اقبال هم شوکه شده بود و چپ چپ بهشون نگاه میکرد.
توپراک یه احضاریه دریافت کرد.فهمید که چنار برای گرفتن بچه اقدام کرده.شروع کرد به گریه کردن.به احمد گفت:چطور تونسته چنین کاری با من بکنه.چون گفتم میخوام بچه ارو با احمد بزرگ کنم اینکارو با من کرده.باید یه کاری کنم.باید با چنار حرف بزنم که چرا اینکارو کرده.
ریحان و اوکان با بچه هاشون داشتن میرفتن تعطیلات.توپراک به اوکان زنگ زد و ازش کمک خواست.اوکان بهش گفت نمیتونه کاری بکنه و با ریحان تازه ازدواج کردند.یه وکیل دیگه به توپراک معرفی کرد و خیالش رو راحت کرد. 
توپراک هرچی به چنار زنگ میزد جواب نمیداد.رفت ویلا که چنار رو ببینه.گفت:چرا با من اینکارو کردی چنار؟چرا؟چنار گفت:مگه من دشمنتم توپراک تو مثل یه دشمن با من برخورد میکنی.تو حتی تلفن منم جواب نمیدی.توپراک گفت:تو خودتم جواب ندادی از صبح تا حالا دارم زنگ میزنم که چنار گفت گوشیم دست لاله بوده و نفهمیدم زنگ زدی توپراک گفت:تو همیشه خودتو توجیه میکنی.گناهتو گردن دیگرون میندازی.من انکار نمیکنم که تو پدر بچه ام هستی.
چنار گفت:اگه انکارش نمیکنی پس چرا همیشه از احمد دفاع میکنی؟انگار که من هیچی نیستم.
توپراک گفت:چون احمد در سخت ترین روزها کنار من بود.اما تو کجا بودی؟معلومه که ازش دفاع میکنم.
چنار:باشه قبوله من اشتباه کردم.اما میدونی چند بار ازت عذر خواهی کردم؟
توپراک:من فقط ازت میخوام که از من و بچه ام دور بمونی در این صورت میبخشمت.
چنار:تو بدون هیچ دلیلی داری بچه امو ازم دور میکنی من اصلا نمیتونم علتشو بفهمم.
توپراک:میدونی چرا چنار؟واسه این که تو از من پرسیدی این بچه کیه؟و من از خونه رفتم و تو مانع نشدی.اما اونا بدون پرسیدن منو به خونشون راه دادن.اونا به من و بچه ام نزدیکترن.
چنار:همیشه تقصیرها رو گردن من میندازی.در صورتی که خودت بچه امو ازم مخفی کردی.
توپراک:الان وقت این حرفا نیست.دیگه خیلی دیر شده.من نیومدم اینارو بهت بگم.پرونده رو ببند.بیخیال حضانت بچه شو.اتفاق خوبی نمیفته آخر و عاقبت خوبی نداره.
چنار:این زرنگیارو این حرفارو احمد یادت داده مگه نه؟؟؟
توپراک با عصبانیت یکی محکم زد تو گوش چنار و رفت.زمرد هم پشت در همه حرفاشونو شنید و قند تو دلش آب شد.
چنار دوید دنبال توپراک اما دید احمد بغلش کرده و داره اونو میبره.
اقبال به چنار گفت مادر رو از بچه اش جدا نکنه گناه بزرگیه.چنارم سکوت کرد و چیزی نگفت.
خاله سلطان با توپراک تماس گرفت و با من و من بهش گفت حوا مرده.توپراک از ناراحتی غش کرد.
احمد بعد از اینکه آروم شد اونو برد شهرشون.چنار اومد در خونه نرمین و سراغ توپراک رو گرفت.اما نرمین در مورد مرگ حوا بهش نگفت.و فقط گفت با احمد رفتن گردش که حال توپراک بهتر بشه.
زمرد با یه وکیل چنار قرار گذاشت و واسه به هم زدن رابطه توپراک و چنار نقشه کشید.با وکیل معامله کرد و ازش خواست که پیروز این جریان بشه.
توپراک رفت شهرشون پدرش از دیدنش با یه بچه عصبانی شد و بازخواستش کرد که چرا بچه ارو ازش مخفی کرده.اما دیدن حالشون خیلی زاره ادامه ندادن.با گریه و زاری حوا رو خاک کردند.شریفه از همه داغون تر بود و نزدیک بود غش کنه.
زمرد و نجیب خان و چنار به یه مهمونی رفتند و اونجا آزرا با ظاهری خیلی شیک وارد شد.اونجا همه اش آزرا به چنار زل زده بود.
زمرد هم متوجه جریان شد و در مورد آزرا از دیگران سوال کرد که فهمید آزرا معشوقه یه آدم خیلی پولدار بوده و وقتی که اون مرد میمیره آزرا هم همه داراییشو از دست میده.و کلا کارش اینه که مخ پولدارهارو بزنه.
تو مهمونی نجیب فهمید که ریحان ازدواج کرده.یه مرد تو مهمونی از جریان خبر داشت و بهش اشاره کرد.نجیب خان خیلی تعجب کرد اما سعی کرد به روی خودش نیاره.
اما وقتی برگشت خونه ریحان رو بازخواست کرد و گفت دیگه حق نداری بیای شرکت و برو با همون اوکان.از این خونه گمشو.ریحان هرچی گریه کرد فایده نداشت.با ساک و وسایلش از ویلا رفت.اوکان شدیدا واکنش نشون داد که کاری به اون مرد نداشته باش.بیرونت کرد که کرد.
توپراک و احمد همراه با رمزی و شریفه به استانبول برگشتند.آخه دادگاه داشتند.وقت دادگاه شد چنار به دلیل تب ایزل به دادگاه نیومد.اما وکیلش حضور داشت و در حضور قاضی گفت:این آقای احمد کنترل خودشو نداره.و تو کلانتری پرونده داره و میتونید بررسی کنید.اون بچه اشو از چنار مخفی کرد و با یه مرد دیگه ازدواج کرد.این مناسب سنت ما نیست.آونا میگن چنار پدر خوبی نیست.در صورتی که چنار فقط به خاطر تب بالای پسرش به دادگاه نیومد اما این خانوم با اینکه نوزادش نیاز به مراقبت ویژه داره اینجا ظاهر شده.مادر لایقی نیست.قاضی دادگاه رو به وقت دیگه موکول کرد و حرفای وکیل چنار حسابی به ضرر توپراک شد.
زمرد رفت پیش آزرا و دید داره با یه نفر جر و بحث میکنه.خودشو دوست آزرا نشون داد و بدهیشو پرداخت کرد.به آزرا گفت تو زیبایی با استعدادی من همیشه دوست داشتم با تو کار کنم.باید با هم راجع بهش حرف بزنیم.محاله قبول نکنی.
شریفه عصبانی شد و رفت سراغ چنار و بهش گفت:پشیمونم از اینکه پسرم میدونستمت.خودت تو دادگاه حاضر نمیشی اونوقت به وکیلت میگی مادری توپراک رو زیر سوال ببره؟
چنارم عصیانی شد و محکم زد تو گوش وکیل که تو چرا در مورد زنی که عاشقشم اینجوری گفتی.
اوکان ریحان رو تعقیب کرد و فهمید دوباره رفته به نجیب التماس کرده واسه همین عصبانی شد و تو خیابون به شدت زد تو گوشش.کاملا معلوم بود اوکان تعادل روحی روانی نداره..
توپراک عصبانی بود و سر همین موضوع سر احمد داد زد.نرمین هم بهش گفت توپراک انتخابتو بکن.ما آغوشمون برات بازه.اما یا چنار رو دوست داشته باش یا مارو.در بازه و جاده دراز.یا برو پیش چنار یا با ما بمون......!