توپراک به نرمین گفت من نمیتونم چنار رو از زندگیم بیرون کنم اون پدر بچه منه.تا ابد تو زندگیمه.نرمین بهش گفت:به هر حال باید یکی مونو انتخاب کنی.باید رابطه اتو با اون کم رنگ تر کنی.فکراتو بکن و تصمیمتو بگیر.این که زندگی نشد.همه اش جنگ و دعوا.

چنار خیلی ناراحت بود اومد پیش توپراک و ازش عذر خواهی کرد.گفت:باور کن من نمیخواستم وکیل اینارو بگه.من شرمنده ام.توپراک گفت:من به اندازه کافی خوار و خفیف شدم دیگه فایده نداره این موضوع.چنار ازش خواست بیاد بچه اش رو ببینه اما توپراک اجازه نداد گفت:اگه بخوای هی کاان رو ببینی من مجبور میشم از اینجا برم که دستت بهمون نرسه.الان وقتش نیست چنار و در رو بست.

ریحان گریون کنار ساحل نشست بود.اوکان اومد نوازشش کنه اما اجازه ندا.رفت خونه وسایلشو برداشت و به یه هتل پناه آوورد و به اوکان گفت دست از سرش برداره.

احمد که ناراحت و غمگین بود.از اینکه پول کافی نداره بتونه از توپراک و کان مراقبت کنه به بیمارستان رفت و واسه فروش کلیه اقدام کرد.

شریفه مادر توپراک حالش خوب نبود و بردنش بیمارستان.اونجا چنار هم اومد ملاقاتیش.از احمد تقاضا کرد با هم صحبت کنن.

چنار:ببین احمد میدونم ما همیشه با هم دیگه مشکل داشتیم.ولی بیا و به حرفام گوش کن.من توپراک رو خیلی دوست دارم و نمیخوام از دستش بدم.میخوام کمکم کنی.

احمد:تو به اندازه کافی به همه چیز گند زدی.حالا میخوای کمکت کنم؟

چنار:میدونم رابطه امون خوب نیست ولی گوش کن.

اما احمد اجازه صحبت به نداد.و اعتراف کرد که عاشق توپراکه و خیلی دوستش داره.چنار هم از کوره در رفت و یه مشت محکم زد تو دهن احمد و به هم گلاویز شدند که از هم جداشون کردند.توپراک اومد گفت اینجا چه خبره؟چنار از اینجا برو دیگه نمیخوام هیچی بشنوم و با احمد از اونجا رفتند.رمزی کوتوله یه مقدار پول تو یه ساک داشت برداشت و میخواست بره بانک.اما 2 نفر پولارو ازش زدند.اونم رفت پیش پلیس و شکایت کرد به کسی هم چیزی نگفت

زمرد رفت دیدن آزرا و بهش گفت ازش میخود وارد شرکت بشه و واسه چنار نقشه کشیدند.آزرا هم قبول کرد.پیش چنار رفتند و آزرا رو به چنار معرفی کرد و چنارم با کارش تو شرکت ایلگازها موافقت کرد.

سیدکی اومد پیش زمرد و سوییچ ماشینو به زمرد داد و گفت من هیچی از شما نمیخوام و این پولا با کارای شیطانی به دست اومده.

کرم از لحاظ روحی هنوز نرمال نبود و مشروب میخورد وقتی نجیب خان میخواست مانعش بشه از کوره در رفت و گفت با مادرم ازدواج کردی اجازه دخالت تو کارای منو نداری.به زمرد هم گفت:تو خودخواهی و فقط به فکر خودتی.

 

همسایه ها اومدن خونه نرمین و گفتند ما میدونیم که توپراک و احمد واقعی ازدواج نکردند.اما شریفه از کوره در رفت و گفت:اونا تو اورگوپ با هم ازدواج کردند و زندگی خوبی رو با پسرشون شروع کردند.

نرمین به احمد گفت:توپراک هنوز عاشق چناره.اما احمد مخالفت کرد و گفت:توپراک پیش چنار برنمیگرده و وقتی با من ازدواج کنه عاشق من میشه

ازدواج چنار و توپراک اولش یه بازی بود و بعد عاشق هم شدند.از کجا معلوم واسه ما اینجوری نباش؟

شریفه از توپراک خواست با احمد ازدواج کنه.گفت:اون مرد زندگی و پدر خوبی واسه پسرته .من حوا رو به خاطر عشق و عاشقی از دست دادم.نمیخوام تو هم اینجوری از دست بدم.توپراک هم احساساتی شد و به احمد گفت:من باهات ازدواج میکنم.احمد هم خوشحال شد و گفت:به زودی ترتیب کارارو میدم.

ریحان و یوسف با هم بحثشون شد و یوسف از هتل رفت.ریحان هم در به در دنبالش و از چنار کمک گرفت.ولی نتونستند پیداش کنند.وقتی با چنار داشتند به ویلا میرفتند.چنار با ریحان درد و دل کرد.ریحان ازش خواست بره توپراک رو راضی کنه و بهش بگه هنوز عاشقشه و دوستش داره.گفت:عشق چیز زیباییه.نباید ازش گذشت.چنارم قبول کرد.وقتی رسیدند خونه دیدند اوکان و یوسف اونجا هستند.ریحان به روی خودش نیاوورد .سر شام بود که نجیب سر رسید و  سر میز ننشست و به اتاق رفت.ریحان هم به هتل برگشت و همراه با اوکان نرفت.اوکان صبحش با یه دسته گل رفت هتل و بعد از تلاش فراوان قلب ریحان رو به دست آوورد

توپراک و احمد میخواستند عقد کنند.اما قبل از عقد چنار به توپراک زنگ زد که نزدیک خونه ایستاده بیاد میخواد باهاش حرف بزنه.توپراک هم رفت.مکالمه توپراک و چنار:

چنار:توپراک....!

توپراک:اینجا چیکار میکنی؟چی میخوای؟

چنار:توپراک.عشقم.من خیلی دوستت دارم.هیچکس به اندازه من تو رو نمیخواد.میدونم خطاهایی کردم.اما قلبم فقط برای تو میتپه.بدون تو نمیتونم توپراک.

توپراک:چنار لطفا....!

چنار زانو زد جلوی پاهاش و گفت:خواهش میکنم.ترکم نکن.دستامو ول نکن.من میخوام با تو باشم.نذار از هم جدا بمونیم.التماست میکنم توپراک.

توپراک:منم خیلی دوستت دارم چنار......!

و عاشقانه هم دیگه ارو در آغوش کشیدند.


دانلود قسمت 88 سریال عمر گل لاله زبان اصلی

http://www.uploadbaz.com/ecg8tlac64y0