چنار و توپراک کنار دریا::
چنار و توپراک همدیگرو تو آغوش داشتند که توپراک گفت اما چنار!دیگه خیلی دیر شده.
چنار:یعنی چی دیر شده توپراک؟ما همدیگرو دوست داریم.
توپراک:من همین چند دقیق پیش با احمد رسمی ازدواج کردم
چنار:یعنی چی ازدواج کردی؟داری دیوونم میکنی.
توپراک:به خاطر حفاظت از بچه ام اینکارو کردم.
چنار:بیا بریم ازدواجت رو باطل کنیم 
توپراک:نمیشه چنار.دیگه تموم شده.من نمیخوام باطلش کنم.
چنار:ما همدگیرو دوست داریم.ولی از هم جدا هستیم.چرا باید اینجوری باشه؟
توپراک:ببین چنار.من تو رو دوست دارم.انکار نمیکنم.عاشقت شدم.بهت اطمینان کردم.اما تو منو باور نکردی.یشیم رو باور کردی و وقتی که من میخواستم برگه سونوگرافی بچه امونو نشونت بدم تو گفتی میخوای با یشیم ازدواج کنی.من باید چیکار میکردم؟؟؟
چنار:من قبل از ازدواجم بهت گفتم که فقط به خاطر بچه ها ازدواج میکنم.
توپراک:همه چیز عوض شده دیگه چنار.همه چیز زندگیم عوض شده.من دیگه با احمد ازدواج کردم.
چنار:اما تو فکر میکنی احمد یه دوسته ولی اون دوستت داره و تو بی خبری
توپراک:مزخرف نگو چنار.احمد مثل برادرمه.
چنار:اما خودش اینو بهم گفت.من مطمئنم.
توپراک:چنار دیگه همه چیز تموم شده.من میخوام تموم بشه همه چیز.
چنار:اینجوری نگو.من نمیتونم بدون تو نفس بکشم.
توپراک:ما همدیگرو دوست داریم.اما این فقط واسه خوشبختیمون کافی نیست.سعی میکنیم ولی نمیتونیم خوشبخت باشیم.اینو قبول کن چنار.
چنار هم مات و مبهوت و با چهره ای غمزده به توپراک نگاه میکرد.احمد هم منتظر توپراک بود.توپراک به احمد گفت من خیلی از دستت عصبانی هستم.چرا به چنار گفتی که منو دوست داری؟احمد گفت:توپراک من واقعا....!
توپراک:(حرفشو قطع کرد)میدونم.میخواستی از من محافظت کنی.اما باید حد خودتو بدونی.تو فکر کردی چنار رابطه من و تو رو درک میکنه؟تو آتیشو شعله ورتر کردی و با عصبانیت رفت.
در این سکانس توپراک و چنار و احمد رو نشون میده و آهنگ زیبایی میزنه و نشون میده هرکدوم به نحوی ناراحتن.احمد وسایل رو به هم میریزه.توپراک تو اتاقش گریه میکنه و چنار با ناراحتی رانندگی میکنه.
ریحان و اوکان:
هر دو تو تختشون همدیگرو میبوسیدند و بعد از همبستر شدن لباس پوشیدند و از هتل رفتند.
چنار سر قبر یشیم:
این چیزی نبود که میخواستی یشیم؟هدفت تین نبود که مارو از هم جدا کنی؟خوشحال باش.موفق شدی.همه چیز زندگیمو به هم ریختی.ببین.زنی که دوستش دارم و پسرم جدا از منن.حتی نیستی که برای پسرت مادری کنی.تو باعث شدی ایزل بی مادر بشه.ببین چقدر تنها موندم؟
چنار با اعصاب داغون به خونه برگشت و با کرم درد و دل کرد.کرم بهش گفت:باید بپذیری.نباید باهاش مبارزه کنی.زمان همه چیز رو حل میکنه.
روز دادگاه رسید و چنار جلوی قاضی گفت:مادری توپراک رو قبول داره و میدونه توپراک به بهترین وجه از کاان مراقبت میکنه.
دادگاه حکم داد که حضانت بچه به توپراک میرسه ولی آخر هفته ها پدر میتونه فرزندش رو ملاقات کنه.
توپراک خیلی خوشحال شد و از چنار کلی تشکر کرد.
چنار با اینکه از حضور احمد در کنار توپراک رنج میبرد و میدید که کنار هم خوشحالن ولی مجبور بود که تحمل کنه.
نجیب به هر نحوی میخواست به زمرد نزدیک بشه اما زمرد مانع میشد و نجیب هم هی میخورد تو پرش.
از طرفی زمرد نقشه های شومشو برای نابودی ایلگازها دنبال میکرد.همچنین با آزرا هم دعوا کرد که چرا وقتشو بیهوده هدر میده و برای به دست آوردن چنار دست به کار نمیشه.آزرا هم ابراز کرد که نگران نباشه.همه چیز انجام میشه.
ریحان به خاطر برادرش خیلی ناراحت بد و اوکان هم از این موضوع رنج میبرد.شام همگی به ویلا رفتند ولی نجیب زیاد روی خوش نشون نداد.ولی با اونا سر سفره نشست.یه کم نرم شد.ولی به روی خودش نیاوورد.ولی ریحان همچنان ناراحت بود.
سیتکی هم یه خونه خرید و به شرمین گفت و شرمین رو حسابی خوشحال کرد.
روز موعود فرا رسید و چنار و توپراک و بچه ها رفتند بیرون تفریح.یه جا نشسته بودند و لذت میبردند.درحالی که سرگرم بچه ها بودند یهو آتش عشقشون شعله ور شد و صورتشون رو نزدیک کردند که همدیگرو ببوسند ولی احمد داشت از دور بهشون نزدیک میشد و وقتی که احمد رو دیدند ناکام از هم جدا شدند.چنار هم کلی دمق شد