خلاصه:یادتون باشه تا اونجا واستون گفتم که چنار رو به جرم ضرب و شتم اومدن بردن.توپراک هم کلی شوکه شد و رفت ملاقاتش.چنارم گفت خودتو اذیت نکن.من تا تو رو دارم غم ندارم و اینجا زیاد نمیمونم.
از طرفی نرمین از دست احمد خیلی عصبی شد و گفت تو اوضاع رو پیچیده تر کردی.نباید شکایت میکردی.

تو همون موقع زمرد با آزرا رفتن خونه یشیم.آخه آزرا میخواست خونه یشیم بمونه.زمرد وقتی عکس خودشو یشیم رو دید منقلب شد و خیلی گریه کرد و آشفته شد.آزرا اومد بهش دلداری داد و گفت یشیم خیلی خوش شانسه که شما دارید اینکارارو براش انجام میدید.اگه میدونست شما اینقدر عاشقشید شاید این بلا رو سر خودش نمیاوورد.
بعدش آزرا اضافه کرد که ما ما نمیتونیم اینکار رو یه دفعه شروع کنیم.من ورشکست شدم و اول کمی باید بهم کمک بشه تا خودمو پیدا کنم.بعدا با هم اینکار رو ادامه میدیم و آینده شرکت رو به خطر نمیندازیم.

چنار رو آزاد کردند و برگشت خونه.توپراک با عصبانیت رفت پیش احمد و گفت تو چرا اینکارو کردی؟چرا شکایت کردی؟احمدم گفت اون به من حمله کرد.توپراکم گفت تو چرا رفتی دم در خونه دعوا راه انداختی.احمد هم قضیه چکی رو که چنار بهش داده بود رو بهش گفت.
توپراک بعدم رفت به نرمین سر زد.نازلی هم توپراک رو دید و با عصبانیت باهاش برخورد کرد.
توپراک بعدش رفت دیدن چنار و بهش گفت چرا به احمد چک دادی و کارت درست نبوده.چنارم گفت قصد بدی نداشتم و میخواستم کمکاش رو جبران کنم.بعدم معذرت خواهی کرد و همه چیز حل شد.
شریفه رفت پیش احمد و گفت تو نباید توپراک رو طلاق بدی.نرمین هم بعدش به احمد گفت:توپراک تو رو مثل یه دوست میدید و واسه همین یهو واکنش نشون داد ولی میفهمند که به این آسونیا تموم نمیشه این موضوع.
شب چنارو توپراک رفتند سینما و توپراک روی شونه چنار خوابش برد.بعدشم برگشتند خونه.
روز دادگاه فرا رسید و احمد به قاضی گفت که توپراک رو دوست داره و نمیخواد ازش جدا بشه.دادگاه منتقل شد واسه یه هفته دیگه.
توپراک عصبی شد و گفت من از همون اولش بهت گفتم فقط به خاطر پسرم باهات ازدواج میکنم.من هیچوقت عاشقت نمیشم احمد.
احمد هم ناراحت و غم زده نشست و چیزی نگفت.
یک هفته گذشت و رفتن دادگاه دوباره و این دفعه احمد قبول کرد که از توپراک جدا بشه.
بعد از دادگاه توپراک از احمد تشکر کرد و گفت من چون چنار رو دوست دارم میخوام باهاش ازدواج کنم.احمد هم گفت من فقط به خاطر تو اینکار رو کردم.امیدوارم که اول خوب بهش فکر کنی.چنار خیلی بهت آسیب رسونده و باید مواظب باشی.توپراک هم گفت امیدوارم مثل یه دوست باقی بمونیم و از هم جدا شدند.
آزرا در مورد کارای شرکت تو خونه یشیم با هم قرار داشتند.چنار هم از اینکه آزرا اونجا زندگی میکنه شوکه شد و خاطرات یشیم براش یاد آوری شدند.
آزرا و چنار داشتند تدارک یه تئاتر رو میدیند.توپراک زنگ زد به چنار و آزرا گوشیش رو جواب داد و گفت چنار فعلا تو جلسه است.توپراک یه کم ناراحت شد.
چنار بعدش زنگ زد وتوپراک گفت معلوم هست کجایی؟از صبح تا حالا دارم بهت زنگ میزنم.چنارم گفت حسابی کار داشته و قراره امشب با هم برند تئاتر.اول توپراک قهر کرد ولی بعد قبول کرد بره.
موقعی که داشتند میرفتند سر و کله شرمین و سیتکی پیدا شد و گفت میخوان با هم ازدواج کنند.زمرد هم خیلی عصبانی شد و بی محلی کرد.
تو تئاتر چنار نقشی داشت و یهو وسط نقشه اش توپراک رو نشون داد و گفت من این فرشته ارو دوست دارم و جلوی همه ازش خاستگاری کرد و هم دیگرو بغل کردند و همه هم واسشون کف میزدند.آزرا و زمرد هم از حرصشون رفتند.
در همین حین یه آهنگ پخش شد که این بود معنیش::
همه چیز با تو قشنگه/حتی قدم زدند توی جاده
بعد از گذشت رویاهایی که غیر ممکن بودند
همه چیز با تو قشنگه حتی این خاک حتی این سنگ
حتی این ترس من و حتی اشک چشمم
جدایی بین ما یهو از بین رفت
ولی اگه یه روزمو با تو باشم به اندازه یک دنیا برام ارزشمنده
همه چیز با تو قشنگه حتی صدایی که میشنوم
علاوه بر آبی که مینوشم حتی نفسی که میکشم هم زیباست
همه چیز با تو قشنگه حتی برف حتی باران
حتی آثار اشک چشمم