توپراک گفت:چنار ما باید هرچه زودتر متوقفش کنیم...من مطمئنم اون میخواد شرکت رو صاحب شه...
اما چنار قبول نکرد و گفت:ما هیچکاری نمیکنیم.چنین چیزی نیست.
و اما...........قرار داد امضا شد و نجیب با همون امضا خودشو بدبخت کرد.....
توپراک به ریحان گفت به خدا قسم من با دوتا چشمام زمرد رو دیدم...حتی آزرا هم دید.اما الان هرچی زنگ میزنم جواب نمیده...تو رو خدا یه کاری کن.اما ریحان فکر میکرد توپراک دیوونه شده.....
چنار بعد از اینکه قرار داد رو امضا کرد برگشت پیش توپراک..
توپراک گفت:آزرا همه چیز رو میدونه...بعد میفهمی که اشتباه کردی...خودتو بدبخت کردی..پشیمون میشی...
>>>>>>>>>>>> 
چنار گفت داریم میریم بیمارستان...باید اونجا بمونی تا حالت بهتر بشه...توپراک گریه کرد و گفت:من خوبم.تو هیچوقت منو باور نکردی..منو نبر اونجا...من نمیخوام برم..
توپراک رو بردند بیمارستان و محکم به تخت گرفتنش که تکون نخوره...توپراک داد میزد که با آزرا حرف بزن..اون همه چیز رو میدونه..همین که داشت حرف میزد داروها اثر کردند و ناگهانی بیهوش شد...چنار با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد و شروع به اشک ریختن کرد..
>>>>>>>>>>>> 
آزرا هم رفت فرودگاه دنبال پسرش و با عشق پسرش جان رو بغل کرد و اونو تو آغوشش فشرد...
>>>>>>>>>>>> 
چنار رفت با آزرا حرف زد و آزرای بی شرف زد زیر همه چیز و گفت که من هیچی نمیدونم...وتوپراک نمیدونم این چیزا رو از کجا در آوورده.
>>>>>>>>>>>> 
صبح شد و توپراک یواشکی از بیمارستان فرار کرد...سوار و تاکسی شد و تو افق محو شد...چنار دوید دنبالش ولی نتونست پیداش کنه.
توپراک رفت سراغ آزرا و داد و فریاد زد که تو چرا به چنار چیزی نگفتی؟من رو بردن بیمارستان روانی اونوقت تو نشستی اینجا؟
آزرا گفت من درگیر پسرم بودم.آخه چند سال بود که ندیده بودمش.نتونستم با این وضعیت چیزی رو به چنار بگم.
توپراک گفت:من الان به چنار زنگ میزنم و تو باید همه چیز رو واسش تعریف کنی...
بعدشم زنگ زد و چنار اومد در خونه آزرا...اما آزرا لام تا کام حرف نزد عوضی.....
چنارم توپراک رو میخواست به زور ببره..توپراک داد میزد.تو چه جور آدمی هستی؟؟؟تو خودتم یه بچه داری.چطور دلت میاد بچه هامو بی مادر کنی.منو دارن میبرن دیوونه خونه...چنار اون یه بچه داره..پسرش اون داخله.خودت برو ببین...اما چنار فقط توپراک رو سوار ماشین کرد و اونو برد به همون بیمارستان
>>>>>>>>>>>> 
زمرد ویلا رو با قیمت دوبرابر خرید..و با دسیسه هاش صاحب 55 درصد از شرکت ایلگاز شد.اینجوری که ریحان رو تهدید کرد که همه چیزو به نجیب میگه و نجیبم پسرش رو ازش میگیره.ریحانم مجبور شد سهم خودشو به زمرد بفروشه...(اونوقت چنار احمق هم دنبال بچه ساختنه....آدم به این پولداری و صاحب شرکت به این بزرگی میتونه اینقدر نفهم باشه؟؟؟)
>>>>>>>>>>>> 
احمد رفت دیدن آزرا و بهش گفت که توپراک بهش خبر داده که این اتفاق افتاده و توپراک گفته که میدونه که تو به خاطر پسرت مجبور شدی اینکارو کنی و آدم بدی نیستی...همون موقع جان هم اومد و احمد دستاشو گرفت(دستای پسرش رو فشرد...اما ازرا فقط با سکوت بهشون نگاه میکرد)
>>>>>>>>>>>> 
شرمین وسایل توپراک رو آماده کرد...همون موقع چنار رو دید که داره به خاطر توپراک گریه میکنه.دلش به حالشون سوخت.به چنار گفت:توپراک راست میگه...زمرد منو تهدید کرد و من مجبور شدم اونکارور انجام بدم...(خلاصه همه چیز رو واسه چنار تعریف کرد)
چنار رفت سراغ همه و به پدرش گفت زنت کجاست؟همه نقشه هارو اون ریخته.همه شوکه شدند..چنار راه افتاد که بره توپراک رو بیاره...
رفت اونجا و با گریه از توپراک معذرت خواست..گفت:خدا منو لعنت کنه..من باورت نکردم..شرمین همه چیز رو واسم گفت..ما باید جلوی زمرد رو بگیریم..
>>>>>>>>>>>> 
ریحان برگشت خونه..دید اوضاع قمر در عقربه..اونم اعتراف کرد که مجبور شده سهمش رو به زمرد بفروشه.نجیب خان حسابی به هم ریخت...همون موقع زمرد وارد شد و همه ارو تهدید کرد که دهنشون رو باز کنن اون سی دی رو میده به روزنامه ها تا پدر نجیب خانو در بیارن..اقبالم که مگسی شده بود و همه اش میگفت خدا لعنتت کنه...
یهو کارگرا ریختند تو خونه و همه وسایل خونه ارو خالی کردند...زمرد اومد تو اتاق توپراک و همه لباساشو از پنجره انداخت بیرون...همه ساک ها و وسایلاشون رو بستند..
تو همین حین چنار و توپراک رسیدند...چنار گفت:اینجا چه خبره؟؟
نجیب:زمرد ویلا و 55 درصد از سهام شرکت رو خریده ..
زمرد:اینکارو کردم که انتقام بگیرم...شما باعث مرگ دخترام شدید..یشیم به خاطر تو مرد...لاله فهمیده بود که نجیب قاتل پدرشه واسه همین میخواست همه چیزو بهت بگه..اما نجیب با ماشین افتاد دنبالش و باعث مرگش شد...
چنار:این یه دروغه
زمرد:چرا ساکتی نجیب خان؟؟؟ها؟؟؟بگو که تو کمال رو تحدید کردی و باعث خودکشیش شدی......از اینجا گمشید بیرون....
کل خانواده ایلگاز به اضافه پدر و مادر توپراک از خونه پرت شدند بیرون...بچه ها هم بردند..وقتی میخواستند سوار ماشین بشن...چنار به نجیب گفت:نمیخوام ریختت رو ببینم......
نجیب هم با عصا و چمدون کوچیکی کنار خیابون قدم زنان و تنهایی راهی شد...درحالی که زمرد با بی رحمی از بالا به این منظره نگاه میکرد.....
>>>>>>>>>>>> 
پـــــــــــــــــایـــــــــــــــــــان