توپراک که با حکم قاضی غش کرد.اونو بردن بیمارستان و کتر گفت باید مراقب خودت باشی.
چنار رفت با سیتکی حرف زد و گفت زمرد احتمالا شرمین رو تهدید کرده که جرات نکرده راستشو بگه.سیتکی هم گفت که زمرد موقعی که من و یشیم با هم کار میکردیم همه چیز رو میدونست.
زمرد واسه سرطانش به یه عمل دیگه احتیاج داشت واسه همین نیاز به اجازه نجیب داشت.چنارم وقتی فهمد باباش رفته بیمارستان به خاطر زمرد حسابی قاطی کرد.
بالاخره زمرد هم تشریف آوورد و بچه هارو برد.اقبال حسابی جیغ و ویغ کرد و حرص خورد.توپراکم داشت از ناراحتی دق میکرد.چنارم که کلی بچه هارو بوسید و تحویل زمرد داد.
چنار خیلی از دوری بچه هاش ناراحت بود و میدونست که زمرد مادر خوبی نیست.توپراک تشویقش میکرد که صبور باشه.
اما چنار یهو سر و کله هاش پیدا شد و گفت که توپراک یه سورپرایز واست دارم.توپراکم رفت طرف ماشین و دید که بله........آقا چنار بچه هارو کش رفته.
توپراک گفت تو نمیتونی اینجوری همه چیزو درست کنی.بدتر همه چیز خراب میشه.زمرد با پلیس میاد بدبخت میشیم.اما چنار گفت چند وقت میریم خونه دوستم میمونیم بعدم همگی با هم میریم خارج.(یعنی آدم اینقدر نادون؟؟)
لاله مریض شد و توپراکم بعد از کلی اصرار و التماس چنار رو راضی کرد که بچه هارو برگردونه و بیخیال بشه.
به خاطر همین موضوع یه مدت هردو از دیدن بچه ها محروم شدند.چنار خیلی پکر و داغون بود و رفت تنهایی بیرون و حسابی مست کرد که آزرا رو دید و آزرا هم کمکش کرد که سرپا وایسه.اما چنار گفت برو گمشو.دستتو بهم نزن.همه اش به خاطر توئه که بچه هامو ازم گرفت.
توپراک رفت خونه زمرد.از اینجا به بعد مکالمه اشون رو مو به مو مینویسم.
توپراک:عصر بخیر
زمرد:فکر کنم میدونی که ممنوعه بچه هارو ببینی
توپراک:میدونم اومدم باهات حرف بزنم.یه چیزایی هست که باید بشنوی.
زمرد:نمیخوام صدای ایلگازهارو بشنوم.بیرووون.
توپراک:خیلی دلم واست میسوزه.خیلی بیچاره ای.....تو اصلا آدم نیستی.باشه من میرم.مثل همه ی کسایی که از پیشت رفتن.حتی تنها پسرت هم ترکت کرده.چون تو رو شناخته که چه موجود کثیفی هستی.حتی نوه هاتم به زور پیش خودت نگه داشتی.تو این خونه به این بزرگی تک و تنهایی.لیاقتت همینه.تو اصلا نمیدونی عشق چیه؟دوست داشتن چیه؟اما اینو بدون که عشق پیروز میشه و ما بچه هارو ازت میگیریم.اون موقع میفهمی که دیگه خیلی دیر شده