http://axgig.com/images/04327646844975719729.jpg
وقتی توپراک به چنار گفت از احمد حامله است.چنار باور نکرد.گفت:دروغ میگی.من باور نمیکنم.اون بچه منه.توپراکم گذاشت رفت و چیزی نگفت.یشیم و مامانش هم داشتند از دور نگاه میکردند و حرص میخوردند.چنار گذاشت و رفت.
توپراک وقتی رسید خونه کلی ناراحت شد و گریه کرد.چنارم تا آخر شب نیومد خونه.وقتی هم اومد به نجیب خان گفت من هرطور که شده باید بفهمم اون بچه کیه؟توپراک بچه ارو سقط نکرده.
چنار فرداش با وکیل، به زندان میره تا با دکتر زندان صحبت کنه. دکتر میگه توپراک مےخواست بچه رو سقط کنه که من بهش گفتم اجازه پدر بچه مهمه و من این کار رو انجـام ندادم. چنار میگه پس شما سقط نکردید / دکتر میگه یک چیزی یادم میاد که توپراک تو زندان با یک زنی دعوا کرده بود و زخمی شده بود شاید اون موقع بچه اش را سقط کرده باشد و ان موقع به نظرم این دعوا عمدی اومد تا او بتونه بچه را سقط کنه. چنار بعد از اجازه از دادگاه با اون زنی که توپراک باهاش دعوا کرده بود صحبت مےکنه ولی اون زن هم چیزی رو لـو نمیده.
نرمین و احمد رفتند برای بچه ی توپراک یه حساب باز کردند که مثلا توپراک رو سورپرایز کنند.اما توپراک ناراحت شد و قبول نکرد.گفت:این بچه منه و وظیفه منه.زنگ زد به خاله سلطان که ازش بپرسه پول داره که خاله سلطان بهش گفت یوسف خان مرده.توپراک خیلی ناراحت شد و گریه کرد.نرمین بهش دلداری میداد.
سیتکی وجدان درد گرفه بود و به خاطر تجاوزی که به شرمین شده بود یاد کار خودش افتاد و رفت پیش توپراک.اولش توپراک خیلی ترسید و چاقو کشید.اما سیدکی گفت:من بابت همه کارام پشیمونم.خونه و ماشینم برای تو.من نمیخوامشون.اما تو منو ببخش.اما توپراک گفت فقط از 
زندگیم برو بیرون و راحتم بذار.سیدکی هم رفت.سیدکی با یشیم قرار گذاشت و بهش گفت من پشیمونم از کارایی که کردم.اشتباه کردیم.یشیم جواب میده: تو توپراک رو مےخواستی و من چنار رو !... و اگر تو بهش نرسیدی،تقصیر من نیست.
یشیم برای تولد نجیب خان میره کیک میخره که جشن بگیرند اما نجیب و چنار میگند الان وقت جشن گرفتن نیست و یوسف آنجیوقلو فوت شده که یشیم شوکه میشه.
چنار از دکتری در میامی آمریکا وقت گرفته تا ایزل کوچولو رو پیش او ببرند و یشیم خوشحال میشه و به مادرش میگه که قراره با چنار به آمریکا برن و مادرش هم خوشحال مےشه و میگه حقا که دختر خودم هستی.
چنار شب میره شرکت که یهو سیدکی سر راهش سبز میشه.بهش میگه من همه این کارها رو برای پول کردم من به توپراک که یک زن حامله بود حمله کردم و برای همین توپراک مےخواست منو بکشه ولی من هرگز با اون رابطه نداشتم .من از یشیم پول گرفتم و با هم نقشه کشیدیم.خلاصه همه چیز رو تعریف میکنه.
چنار میاد خونه و بدون هیچ حرفی میاد سراغ یشیم.بدون حرفی 2تا سیلی جانانه نثارش میکنه.یشیم هیچی نمیگه و فقط دستشو میذاره رو گوشش و این قسمت اینجا به پایان میرسه.