لطیفه با یک قیچی به حسین حمله می کنه که عمر می رسه و جلوش را می گیره. حسین اثر انگشت خودش را روی قیچی می زنه و به مسئولین می گه که خودش این کار را می خواسته بکنه که لطیفه جلوش را گرفته. اصلی می ره اداره پلیس و به پلین می گه که من قاتل مادرم هستم و باید من را دستگیر کنی ولی پلین می گه تو این کار را تصادفی کردی و بهتره که بری خونه و به کسی چیزی نگی که اصلی قبول نمی کنه و می خواد بره پیش همکار پلین و خودش را تسلیم کنه. حسین به طاهر زنگ میزنه که زودتر از زندان خارجش کنه که طاهر می گه باشه و همون حال داره فلش را از بین می بره. افراد طاهر می گن تو که فلش را گرفتی چرا می خوای نجاتش بدی که طاهر می گه می خوام جوری که لایقشه پایان زندگی اش را رقم بزنم. عمر ، لطیفه را می بره اداره و اون با اصلی صحبت می کنه . عمر به طاهر زنگ می زنه و می خواد او شهادت بده که مرگ ماد ر لطیفه تصادفی بوده. طاهر می گه به شرطی که مدارکی که لطیفه درباره دانشجویانی که از طرف من خلاف می گردند و سی دی اطلاعاتشون را پس بده. لطیفه می گه من این کار ر انمی کنم و عمر می گه تو باید انتخاب کنی که یا طاهر بیاد شهادت بده و یا اینکه اصلی چندین سال بره زندان. لطیفه قبول می کنه و این سی دی ها را به طاهر می ده و طاهر با کلی گواهی پزشکی می ره اداره و اصلی ازاد می شه. لطیفه از سی دی ها کپی کرده و طاهر این را می دونه اما می گه ما به اصلی بعدا نیاز داریم. علی نگهبان ها را خبر می کنه که بیان باید حسین بره بیمارستان. جواب ازمایش دی ان ای می اد و جواب جعلی است . لطیفه می گه چه خوب که پسر ایپک یک پدر خوب مثل عمر داره. اما بعد به ایپک می دونه که بچه ات بچه ی عمر نیست و ایپک از لطیفه عذرخواهی می کنه. عمر از نیلو می خواد به دیدن فاتح بره و اون را وادار به همکاری کنه. عمر به فاتح می گه که باید دوباره وارد خونه طاهر بشه و اعتمادش را به دست بیاره.لطیفه می گه که حیفه خونه شون خالی بمونه و می خواد اونجا را کارگاه کنه . لطیفه می خواد حلقه را در بیاره که عمر نمی زاره و می ره. لطیفه به همراه لونت داره یک سری کارها رامی کنه و مرت و برادر زاده عمر هم هستند اما نمی خوان عمر بفهمه. طاهر قبول نمی کنه که فاتح پیشش برگرده و می گه تو دیگه پسرم نیستی. فاتح اوراقی را می بینه که همه ثروت به نام مرت شده. ایپک برای عمر اتفاقی که براش افتاده را می گه و می گه که برادرم کار خلاف می کرد و من از سرحات که دوست بچگی ام بود کمک خواستم یک بار سرحات به من زنگ می زنه و می گه برادرم را پیدا کرده ایپک می ره اونجا ولی سرحات بهش تعرض می کنه. ایپک می گه خجالت می کشیدم که به تو بگم و مادرم گفت بهتره باهاش ازدواج کنم. عمر ناراحت می شه و می گه بهتره به من می گفتی اما الان دیگه احساسم به تو عوض نمی شه. از طرفی لونت به ایپک اعتراف می کنه که عاشقشه. توی فرودگاه لطیفه و لونت منتظر دختر نابینایی هستند که رابطه که عمر می رسه اینجا باز هم عمر و لطیفه درگیری پیدا می کنن. لونت خانه صورتی را پر از شمع می کنه و می گه که می خواد الیف ر اسورپرایز کنه که عمر می رسه و می گه اینجا چه خبره که لطیفه می گه ما از هم جدا شدیم و به تو مربوط نیست و عمر می ره. از طرفی افراد فاتح می رن حسین را در امبولانس که می خواد به زندان منتقل بشه نجات می دن و فاتح به عمر می گه این کار را کردم که طاهر به من اطمینان کنه و من را تهدید کرده که اگر باهاش روراست نباشم نیلوفر را می کشه. علی هم نجات پیدا می کنه و طاهر می گه می خوام با یک سنگ دو گنجشک بزنم لطیفه به خاطر انتقام حسین را بکشه و عمر عزادار عشقش و برادرش بشه و دست از سر من برداره. از طرفی لونت به لطیفه می گه که حالا که عمر را از خودت روندی به من فرصت بده تا عشقم را ابراز کنم. و می خواد لطیفه را ببوسه که عمر از پشت پنجره می بینه.