قسمت 83:(اوریجینال)
چنار وقتی دید یشیم بچه هارو برده حسابی شوکه شد.به مروت گفت:مگه تو کجا بودی؟مروت گریون قسم خورد که من هیچکسی رو ندیدم وارد خونه بشه.چنار هرچی زنگ میزد به یشیم جواب نمیداد.داشت از نگرانی سکته میکرد.توپراک آرومش کرد و با هم رفتن اداره پلیس.زمرد هم به کرم سپرده بود دنبال یشیم بگرده اما کرم گفت نتونستم اونو پیدا کنم و وقتی میرفت ویلا اونجا چنار و دید و 3تایی به اداره پلیس رفتند.
یشیم لاله و ایزل رو برد به یه کشتی و خیلی ریلکس شروع به مشروب خوردن کرد.تعادل روحی و روانی نداشت.
پلیس به چنار گفت:اون مادرشونه چطور میتونه بهشون آسیب بزنه.شما نگرانیتون بیجاست.چنار هم عصبانی شد و فهمید از پلیسها آبی گرم نمیشه.زمرد هم به پاسگاه اومد.همگی منتظر زنگ یشیم شدند.چنار رفت بیرون هوا بخوره.توپراک هم اومد بیرون.به سمت توپراک رفت و عاشقونه اونو در آغوش کشید.خیلی رومانتیک بود.اشک تو چشمای جفتشون جمع شده بود.چنار گفت:توپراک من عاشق توئم.خیلی بهت بد کردم و حرفتو باور نکردم.قول میدم که جبران کنم.تمام گذشته هارو جبران کنم.میدونم با احمد ازدواج کردی و بچه اشو تو شکم داری.اما منو ببخش.جبران میکنم.توپراک گفت:چنار........!نتونست حرفشو بگه که زمرد گفت:یشیم پشت خطه.یشیم گفت مامان نگرانم شدید؟چنارم نگارانه؟مامانش بهش حتم داد که همه نگرانش هستند.گوشی رو به چنار دادند.یشیم گفت:نگران نباش چنار.مادرشون کنار بچه هاست.اما چنار هرکاری کرد یشیم لو نداد که کجا هستند.ولی توی تلفن صدای بوق کشتی اومد.چنار اون لحظه متوجه نشد و گوشی رو قطع کرد.
فهمیدند کاری نمیتونند بکنند به سمت ویلا رفتند.اقبال و نجیب هم هنوز چیزی نمیدونستند.
زمرد به یشیم زنگ زد و ازش خواهش کرد برگرده.چنار نگران بچه هاشه.اما یشیم اصرار داشت که چنار نگران اونم هست و دوستش داره.چنار باید بگرده و خودش پیداشون کنه.
چنار داشت فکر میکرد که یاد بوق کشتی افتاد و با کرم به سرعت حرکت کردند.اما یشیم فهمیده بود و رفته بود و از دور اونارو تماشا میکرد.یشیم به طرف یه هتل رفت و یه سوویت رزرو کرد.اونجا دید ایزل تبش بالاست.دکتر اومد معاینه اش کرد دید فایده نداره گفت:باید به بیمارستان بره.
زنگ زد به زمرد و خبر داد بیمارستانند.چنار صحبتهای اونارو کاملا میشنید.
دنبال زمرد راه افتاد.یشیم وقتی چنار دید دوید بغلش اما چناربا بی رحمی اونو از خودش جدا کرد.یشیم گفت:مرسی که اومدی.ما خیلی بهت احتیاج داریم.مرسی که کنارمی.چنار سراغ لاله ارو گرفت.یشیم گفت لاله پیش ایزله.چنار گفت:حالا دیگه برو گمشو و یشیم رو به حول داد و یشیم افتاد کف بیمارستان(صحنه ناراحت کننده ای بود)چنار اضافه کرد.دیگه حق نداری به بچه ها دست بزنی.برو بیرون.نمیخوام حرفاتو بشنوم.نمیخوام ریختتو ببینم.
یشیم گفت:نه چنار.ما الان به هم احتیاج داریم.من دوستت دارم.
چنار گفت:من ازت متنفرم.
یشیم گفت:نه چنار تو هم منو دوست داری.
چنار:تو دیوونه ای یشیم.من فقط یه زن رو دوست دارم.اونم توپراکه.اما تو باعث شدی از دستش بدم.اینو گفت و رفت.
یشیم داد زد نه تو توپراک رو دوست نداری.
یشیم جیغ زد گریه کرد.اما فایده نداشت.مامانش اونو آروم کرد.رفت دکتر بیاره.اما یشیم رفته بود.به سمت خونش رفت و لباسش رو عوض کرد و یه اسلحه برداشت.شرمین نتونست جلوشو بگیره و به زمرد خبر داد.
یشیم به سمت خونه توپراک حرکت کرد.به توپراک گفت:تو باید بیای با هم بریم.اما توپراک گفت نمیام.یشیم اسلحه ارو به طرف شکم توپراک گرفت و گفت مجبوری که بیای.وگرنه میکشمت.....!